
وقتی سخن از بابه مزاری است؛ سخن از شجاعت، شهادت و آگاهی بخشی است که در آن آزادی و کرامت انسانی متبلور می شود. همان آزادیی که حق انسان هاست و از سوی خداوند به واسطۀ انبیاء اللهی به بندگانش تفویض شده است و همان کرامتی که توسط آن انسان اشرف مخلوقات نامیده می شود و به حفظِ عظمت و شرافت وی تأکید می گردد. چنانچه، موانعی سد راه آزادی انسان ها گردد، توصیه شده است که با شجاعت و حتی شهادت در رفع آن تلاش ورزیم تا آزادی مان را بدست آوریم و در پرتوی آن به رشدِ تعالیم و به مراتب کمالِ انسانی نایل گردیم.
به همین جهت است که بابه مزاری از سلب آزادی مردم و از روندِ محرومیتِ اجتماعی و سیاسی مردم هزاره در طول تاریخ افغانستان که توسط حاکمانِ جائر کشور به وجود آمده بود، شدیداً انتقاد می کند. محرومیتی که پس از قتل عام شدن مردم هزاره و مصادرۀ اموال و املاک آنان به نفع قومِ حاکم، در نسل های بعدی نیز مستولی شده بود. حاکمانِ غدار، حق تحصیل و حق شهروندی را از مردم هزاره ها سلب کرده بودند. هرچند، در افغانستان اکثر اقوام به خاطر سیاست های تک قومیتی حاکمان نفسی راحتی نکشیده است. اما، هیچ قومی به اندازۀ قوم هزاره تاریخ خونباری نداشته است. قتل عام های پیاپی، گاهی در ارزگان و بامیان، گاهی در مزار و غزنی، گاهی در افشار و چنداول همگی حکایت از تسلسل دشمنی حاکمان خوانخوار برعلیه این قوم دارند. دشمنان قسم خوردۀ هزاره ها، هر زمان که از غیرت و دلاوری این قوم در میدان نبرد عاجز ماندند، به تزویر و مکر متوسل شده فاجعه هولناک تری را مرتکب شدند. بدین لحاظ، بابه مزاری با شناخت دقیق از وقایع تاریخی افغانستان، دیگر نمی خواست و نمی گذاشت که خائنی در بین مردم رشد کند و سرنوشت غمباری برای مردم مظلوم هزاره به وجود آرد و همینطور به دشمن اجازه نمی داد که پای از کلیم خود فراتر نهد. به همین دلیل همیشه مردم را به آگاهی دعوت می نمود تا مبادا کسی با سرنوشت مردمِ غیور هزاره معامله کند و یا ظلمی بر فرزندانِ غیور این قوم روا گردد.
به نظر می رسد که آگاهی، بیداری یا حساس بودن نسبت به سرنوشتِ سیاسی و اجتماعی یکی از عوامل اصلی در حفظِ «کرامت انسانی» است که باعث می شود که ازیک سو، طرح های ددمنشانۀ خائنین و دشمنان مردم مان دفع گردد و سوی دیگر، سبب می شود که سرنوشت خودمان، خود به دست گیریم و به سوی سرفرازی و سربلندی مردم و کشور آبایی خویش قدم برداریم. این همان چیزی است که خواست همیشگی بابه مزاری بود و همیشه فرزاندان خود را برای کسب آن توصیه می نمود و حتی آیه ای را نیز با لحنِ دلنشین خود در این مورد تلاوت می کرد: «انّ اللّه لا يغيّر ما بقومٍ، حتي يغيّروا ما بأنفسهم». اینکه خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد، مگر آن قوم، خودش سرنوشت خود را تغییر دهد.
استاد مزاری، برای تحقق این امر تا پای جان ایستاد و از حق مسلمِ مردمش در برابر دشمنان تاریخی آنان تا آخرین قطرۀ خونش شجاعانه دفاع نمود و برای آگاهی بخشی فرزندانِ وطن از هیچ تلاشی تغییر نورزید تا بدین طریق مردم از ظلم حاکمان و مکرِ اهریمنان رهایی یابند و در پرتوی آزادی به کرامت انسانی و تعالی جویی سوق گردند.
بدین ترتیب، وظیفۀ همگی ماست که نسبت به سرنوشت خود حساس باشیم و نگذاریم که اهریمنان و دیوصفتان بر سرنوشت ما مسلط شوند و آزادی خدادادی را از ما بگیرند و سلیقه نابجای خود را بر ما تحمیل کنند. وظیفۀ ماست که بدانیم چرا ملت غیور هزاره که تاریخ آن افتخار بشریت است و آزاد اندیشانی همچون ابن سینا، جلال الدین محمد بلخی را در این محد پرورش داده است، مورد خشم سفاکان تاریخ قرار گیرد؟ وظیفۀ ماست که بدانیم در طول سالیان گذشته چه مکر ها و حیله ها از سوی بد اندیشان بکار رفته است تا بیشترین ضربه را برپیکر مجروح اما پرتوان مان بزنند؟ آیا وقت آن نرسیده است که نگذاریم حقی از «فرزاندانِ کوهسارانِ» وطن بدست نااهلان زایل شود؟ آیا توصیه های بابه همان نبود که سرنوشت خود تعیین کنیم یا در سرنوشت کشور سهیم باشیم؟ آیا وقت آن نرسیده است که قد برافرشته و پرچم آزادی که باخون فرزندانِ این خاک رنگین شده است، بر بلندای کوه باباه به اهتزاز در آوریم؟